به روز های وهم آلود روزگارم مینگرم و در اندیشه ی سردی فرو میروم :
در پی شعله ای گرم و لطیف صفحات روزگارم را ورق زدم
در آن سرما نوری گرم صورتم را نوازش کرد نزدیک تر شدم و سوختم
در چند ورق پایین تر به جستجوی مرهم میگشتم که در کوچه پس کوچه های
تاریک ابهام سر در گردان شدم
سلاحی جز حسرت ندارم و کسی جز خودم این جا نیست تا سلاحم را
بر پیشانیش بگذارم
ساده بگویم:
حسرتا که نه آرامش را لمس کردم ونه طعم آزادی را چشیدم
و ازعشق تنها سوختن و سوزاندن را آموختم
برچسب:
نویسنده: من یا تو